تبليغاتX
فصل سرد

my birthday

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

704271qlhpnwidqp.gifامروز 29 مرداد 1387 تولد 22 سالگی منه704271qlhpnwidqp.gif

تا دیروز خوشحال بودم و بی صبرانه منتظر امروز

شاید فکر می کردم اتفاق خاصی می افته و حس و حال خاصی داشته باشم:

اما الان خالی از احساسم

و شاید یه حس بی نام و نشان دارم

به هر حال تولد منه و نمیشه نگم:

نسیم تولدت مبارک

19.gifconfetti.gif19.gifconfetti.gif19.gifconfetti.gif

نمی دونم اندازه 22 سال بزرگم یا نه اما امیدوارم که باشم باشی باشد cancan.gif

چون آرزو بر جوانان عیب نیست

اینم یکی از بهترین کادو هایی که امسال گرفتم

flowerysmile.gif626gdau.gifflowerysmile.gif

 

704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif704271qlhpnwidqp.gif

oizmyx.jpg

555201cjlwfkyiyk.gif555201cjlwfkyiyk.gif555201cjlwfkyiyk.gif555201cjlwfkyiyk.gif

 

517049zmdkjrcqj5.gif517049zmdkjrcqj5.gif517049zmdkjrcqj5.gif517049zmdkjrcqj5.gif

 

fawtfp.gif fawtfp.gif fawtfp.gif fawtfp.gif fawtfp.gif fawtfp.gif 

 

تولد تولد تولدت مبارک ، مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمع ها را فوت کن که صد سال زنده باشی

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:57 توسط نسیم |

نمی دانم و شاید نمی خواهم باور کنم

جمعه یازدهم مرداد 1387

 

 

 

به نیامدنت

 

 

به رفتنت عادت کرده ام

 

 

نمی دانم شب ها

 

     برای همیشه ماندنت

 

           چقدر دستمال کاغذی خشک کم دارم...

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:47 توسط نسیم |

تحویل هفته ها

پنجشنبه سوم مرداد 1387

تا حالا فکر کرده ای هفته ها کی ها تحویل می شوند؟

شنبه ها

که هر خری فکر می کند هفته تحویل می شود؟!

یک شنبه ها

که سریال می بینی؟!

دوشنبه ها

که کسی خانه نیست و می شود راحت تلفن کرد؟!

سه شنبه ها

که بچه ها زود خانه می روند و شنیده ام که خدا کوه آفرید؟!

چهارشنبه ها

که مدام در اضطراب پنج شنبه ام؟!

پنج شنبه ها

که قرار بود بزایم و تازه فهمیدم آبستن نبوده ام؟!

یا جمعه ها

که عمری است دستهایمان حنایی است؟!

 

یا شاید هفته ها دایره است ...

                                                                                         عماد     

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:29 توسط نسیم |

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387

جیر جیر جیر.....

نه که فکر کنی شب مرداد

 

جلو عقب جلو .....

نه که فکر کنی لذت

 

خواب خاطره خواب

نه که فکر کنی.......

 

ٱٱٱٱٱه....

 

صندلی کهنه ی پدربزرگ انقدر فکر ندارد!

 

                                                                 نژلا

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:57 توسط نسیم |

آغوش مهر

شنبه پانزدهم تیر 1387

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. دوی انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم:    از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه..... 

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:45 توسط نسیم |

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ

گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی بازآ

                                              ابوسعید ابولخیر

 

 

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:23 توسط نسیم |

کاشکی همه فصل ها سفید بودن / نبودند؟

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
وای که چه قدر دلم لک زده بود واسه پست جدید گذاشتن ...

این اولین پستم در سال جدید ۱۳۸۷

اووووووووووووووه خیلی از خواب دیر پاشدم نه؟؟!!!!

اگه بدونی چه قدر دلم هوای فصل سفیدم داشت ...

می دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:20 توسط نسیم |

( به مادرم )

چهارشنبه دهم بهمن 1386
یادت آورم خوب

در آن لحظه که خدا نسیم را نرم نرمان در موهایت پیچانده می شد

لبخند سختی زدی و گفتی آرام باش ...

گفتم چطور به شانه های سردت تکیه کنم و آرام گیرم؟

فریاد زدی آرام باش ...

- فریادوار آرام باشم؟

گریان لرزیدی و گفتی آرام باش ...

به پایت افتادم و گفتم چه جور در لرزش صدای غمناکت

آرامش یابم؟

... و رفتی

و هنگامی باز آمدی که ... سفیدوار ...

آغوشت بخشاندی ام و ترانه وار آوا سر دادی: آرام باش

و من به اطمینان گرم شانه هایت و محکم صدای لطیفت آرام یافتم

اما تو هیچ ندانستی که من در ازدحام بی معنای صدای سنگ ها چگونه سکوت را فریاد وار تنها ماندم!

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:42 توسط نسیم |

می دانم و نمی خواهم که باور کنم که می دانم

یکشنبه هفتم بهمن 1386

نمي دانم ..

نمي دانم چه بود..

نمي دانم فرشته بود..

نمي دانم عشق بود..

نمي دانم چه بود..

مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم

اين حق من نبود...

اين آشفتگتي آخه مال من نبود..

آرزويم چيزه دگر بود..

اما افسوس طالعم نحس بود..

و او شد يك خاطره..

اما تنهايي هم عالمي دارد كه اين تنهايي

بهترين برگ طالع من بود......

با تشکر از عرفان به خاطر قلم زیباش که به دل من خیلی نشست

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:31 توسط نسیم |

فریاد سکوت

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

 

بی صدا گلوله های برف می بارد

و تو بی تفاوت از کنار آن می گذری

درشگفتم

اگر فریاد می زد هم اینچنین بودی ...

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:1 توسط نسیم |

دل دیونه

پنجشنبه نوزدهم مهر 1386

با تو رفتم

بی تو باز آمدم
از سر کوی او  
دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم
آن همه آرزو
 
دل دیوانه

چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام    
دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام
  
دل دیوانه

با تو رفتم بی تو باز آمدم
ز سر کوی او دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم

آن همه آرزو  دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام      دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام   دل دیوانه

با تشكر از سايت ايران ترانه

 

http://www.iransong.com 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:47 توسط نسیم |

زندگی

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
رسیده که می شوی طعمت اشتهای خاک را باز می کند

         نارس هم که باشی فرقی نمی کند

                              فقط

                                                        بی اشتها جویده می شوی...

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:22 توسط نسیم |

دل تنگ

چهارشنبه بیستم تیر 1386

يه وقتي فكر مي كردم چه قدر بده كه من همش با گذشته ام زندگي مي كنم و شايد خيلي بيش از حد بهش فكر مي كنم اما الان كه دارم به آهنگي گوش ميكنم كه خاطراتي رو برام زنده مي كنه اتفاقاي خوبو.

مي بينم خيلي بهم آرامش مي ده بابا من اينجوريم ديگه شايد انقدر فكر كردن به عوض شدن و خوبتر شدن اثر سوء داشته باشه شايدم نه.

ولي فقط مي دونم كه الان آرامش دارم.

سعي مي كنم فقط به خاطرات خوبم فكر كنم اما وقتي يه اتفاقي برات بيفته كه حتي ندوني چه جوري بايد توصيفش كني البته از بدي چي كار مي كني؟

فراموشش مي كني.

مگه مي شه گاهي آدما باهم كاري مي كنن كه به خودم مي گم چه قدر از هم دورند چه قدر خود محورند چرا بدون اينكه بفهمند حرفاشون چه تاثيري رو بقيه داره براحتي حرف مي زنن قضاوت مي كنن وقتي حرف نمي زني فكر مي كنن مال اينه كه بلد نيستي يا حرفي براي گفتن برات نزاشتن و تسليمي اما من هميشه تر جيح دادم سكوت كنم.

مي دونم خوب نيست خيلي وقتا درست و به جا بوده خيلي و قتا هم نه.

اما بالاخره هر كسي تو يه شرايطي بوده و يه جوري بزرگ شده وقتي به گذشته ام و الانم فكر مي كنم مي بينم حق دارم. ولي قبول دارم كه بايد متعادلش كنم.

مي دوني چه قدر حرف نگفته دارم چه قدر آدما اومدن تو زندگيم ولي با حرف نگفته از طرف من رفتن حالا يا جسما يا روحا.

يادمه اولين روزي كه رفتم سر كلاس دانشگاه استاد از ما خواست خودمونو تو دو سه جمله براي آشنايي تعريف كنيم من بعد از بيوگرافي كوتاهي گفتم سنگ صبور خوبي هم هستم.

اون حرفو بدون زمينه قبلي زدم ولي الان مي بينم واقعا شده كه فقط و فقط شنونده بودم و گوش كردم تا طرفم خودشو خالي كنه و سكوت كردم.

دلم هم هيچ وقت نخواسته كه حرفامو بزنم چون باز به طرفم فكر كردم نه اينكه خوشش بياد يا نه.

اينكه آيا حرف منو مي فهمه چون فكر مي كنم نمي تونم با حرف حرفمو بزنم.

يا اينكه آيا منم بايد مقابله به مثل بكنم و هر چي از دهنم در مي ياد بگم و صرفا خودمو خالي كنم.

مي دوني دارم به اين فكر مي كنم كه كاش به قول مامانم فقط اوني كه بايد از دستت راضي باشه كنارت باشه و از تو رضا باشه.

فكر كن به خيال خودت خيلي آدم بودي خيلي چيزارو تحمل كردي لب از لب ورنداشتي ارتباط خوبي داشتي خلاصه بدك نبودي

ولي وقتي محلتت تموم مي شه و بايد جوابگو باشي

بفهمي كه كجاي كاري. بهت بگن ما بهشتم بهت مي دم ولي ديگه سراغي از خدا نگير.

فكرشم داغونم مي كنه.

خداي مهربون تو كه هميشه از روي فضلت نه به خاطر اعمال من كنارم بودي

هر چي اشتباه كردم به ديده ي اغماض نگاهش كردي

دفعه ي بعدي كه صدات كردم اصلا به روي خودتم نياوردي كه بابا اين همون بنده ي احمق و پر از خطاتت اوني كه به خيال خودش خيلي بارش ولي فقط تو مي دوني كه توش چه خبر.

خدايا آدمم كن و منو هيچ وقت به حال خودم رها نكن اگه دست از سرم برداري معلوم نيست از كجا سردربيارما.

قربون معرفتت برم خدا چه حس خوبي داري چه قدر مهربوني آخه تو از دست ما چي مي كشي.

دست به دامن بهترين بنده هات كه مي شم بهشون مي گم اخه چه قدر پرروئي كنم و خودم با اين جسم پر از سياهي برم در خونش شماها كه سرتاپا نور هستين هواي ما رو داشته باشين.

فصل سفيدت زنده و پابرجا برفي باشي سفيد خالص.

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:47 توسط نسیم |

برگ و باد

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

باد،پيچيد در ترانه برگ

برگ،لرزيد از بهانه باد

هركجا برگ خشك بود،افتاد

باغ ناليد و گفت:((باد،مباد!))

در شگفتم،گناه باد چه بود؟

برگ،خشكيده بود،باد ربود.

باد،هرگز نبود دشمن برگ